تبلیغات
گالری زبیای من - رمان قطرات خون من قسمت سوم

رمان قطرات خون من قسمت سوم

شنبه 10 شهریور 1397 07:01 ق.ظ

نویسنده : *^*Aurora*^*

سلام=)

اینم از قسمت سوم حتما بخونیدش :))

به صفحه دزد ها هم ( بی دست و پاها) هم سر بزنید 

داستان توی قرن های 1700 تا 1800 اتفاق میفته(بینشون)^0^

پبر ادامه =/

قطرات خون من

قسمت سوم

سینت دستی جلوی صورتم تکون داد

-چیههه

سینت- در هپروت بسر می بردی خواهرم خواستم بیارمت بیرون ^^

-بعش

سینت- باید یه فکری به حال موهات بکنیم !

- هی سینت توکه میدونی من ازموهای کوتاه خوشم نمی یاد ):

سینت- خاکک ! اینطوری هرجا باشی بگن یه دختر مو سیاه چشم ابی با  پوست سفید که عادت داره موهاش رو باز بزار پیدات می کنن ! خرههههههه

-میگی چیکار کنم ؟؟؟

سینت- خیلی اسونه می تونی مدل موهات رو عوض کنی ! ^0^

-مثلا چه مدلی  ،.؟!=|

سینت- موهات رو گوجه ای می بندی و جلوشم چتری میکنی

-باشه =/

سینت بلند شو بریم خونه ما ...

 

 

..............

وارد امارتی شدیم که سرتا سرش درخت و گل بود بوی گل فضا رو پر کرد بود

همین که وارد خود خونه شدیم حس کردم یه چیزی من رو محکم داره به دنبال خودش می کشونه

-ایییی

مامان سینت- اوه ببخشید نمی خواستم اذیتت کنم

زیر لب گفتم معلومه شما و سینت مادر و دخترین

مامان سینت گرسنه نیستی ؟

من- اوه نه( میدونستم اگه بگم اره تا چند روز نمی تونستم دیگه غذا بخورم ) ^o^

سینت- بابا کجاست ؟!

مامان سینت-تو اتاقش ;)

با سینت از مامانش جدا شدیم تا بریم به اتاق پدر سینت که تو طبقه دوم بود

من- نمی خوای به مامانت چیزی بگی ؟:(

سینت به وقتش تو که میدونی مامان چجوری!

سری تکون دادم و تا خواستم سرمو بالا بییارم چیزی بهم برخورد کرد و در یک لحظه سرم گیج خورد و افتادم رو زمین

سینت- سلن جلو پات رو نگاه کن و زیر لب غرلوند کرد عوضیی

سلن خب داشتم کتاب می خوندم ! ببخشید

سینت- تو اتاقت کتاب بخون !

سلن- انگار نه انگار من خواهر بزرگ ترشم !!!

سینت گم شو تو اتاقت و دست من گرفت و بلندم کرد

سلن- لیانا و خیلی تند خم شد و گفت ببخشید !

- ن نیاز به معذرت خواهی نیست حال منم خوبه  ...

سینت- به هرحال مواظب باش  که زیاد به لیانا ازار نرسونی دختره دست و پا چلفتی

 سلن به سمت اتاقش راه افتاد و ماهم به سمت اتاق پدر سینت

تق تققققققق تق

مدل همیشگی در زدن سینت همین بود یه ضربه کوتاه و یه ضربه طولانی و در اخرم یه ضربه کوتاه

پدر سینت -  بفرمایید ، اوه لیانا حالت خوبه

- بله یه موضوعی است که باید باهاتون در میون بزارم

پدر سینت بگو دخترم ^0^

-همیشه فکر میکردم مادرم پشتمه غمی نداشتم فکر میکردم خوشبختم!

ولی یه شب همه چی تموم  شد (دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و اشکهام جاری شد )

پدر سینت- خیانت ؟! بخاطر قدرت بیشتر می خواد قربانیت کنه ، هم تو هم لیلیان ( بلند شد و به سمت دریچه قدی توی اتاق رفت نه من و ن سینت هیچ کدوم نمی تونستیم سرت اقای هرولد رو ببینیم

-شما از کجا می دونید ؟!

پدر سینت- در مورد پدرت چی میدونی ؟!

-هیچی ..... هیچی حتی نمیدونم زندست یا مرده !

پدر سینت- نمی خوای دنبالش بگردی ؟

-نمیدونم به کل گیجم T_T

پدر سینت-دلت چی میگه

-مادرم رو دوست دارم ولی هنوز برای مردن زوده =|

پدر سینت- می خوای چیکار کنی ؟

-نمیدونم !

یه دفعه در باز شود و خانوم هرولد با سر رفت توی زمین صدای خنده دوباره همه جا رو پر کرد

مامان سینت بلند شد و دستام رو گرفت- من و ادموند هرکاری که از دستمون بربیاد برات می کنیم عزیزم=) زیر لب جوری که من نفهمم گفت : تاریخ داره دوباره تکرار میشه =/

-ممنونم =))

خانواده هرولد کاری نکردیم

پدر سینت- لیانا دخترم تو فردا صبح زود حرکت میکنی

- لیلیان ؟

مامان سینت- لیلیان  قوییه! توکه به ما شک نداری ؟

من- نه .

.............................

نفس عمیقی کشیدم و در اتاق لیلیان رو باز کردم و وارد شدم

به چشمای خاکستریش زل زدم چیزی که میخواستم بگم خیلی سخت بود ولی دلم رو به دریا زدم و همه چیز رو گفتم سرم اوردم بالا گریه نمی کرد ولی مثل همیشه شاد نبود حق با خانوم هرولد بود لیلیان قوی بود و شایدم نمی خواست غرورش خورد بشه ولی به هر حال این اعتماد به نفسش رودوست داشتم.

سرم رو توی بغلش فشار داد و بوسه ارومی به پیشونیم زد

لیلیان-قوی باش لیانا  و گردنبند زیباش رو از گردنش باز کرد و به گردنم بست توی گوشم گفت برو لیانا

لبخند زیبای زد و گفت برو دختر و در رو محکم بست و پشت در نشست

لیلیان میدونستم لیانا خیلی وقته میدونستم فقط می خواستم ببینم مامان تا کجا پیش میره

خداحافظ لیانا =))

..........................

خیلی زودتر از اینکه فکرش هم بکنم فردارسید خانوم هرولد موهام رو چتری کرد و چند دست لباس سنتی چندین کشور رو بهم داد واقعا ازش ممنون بود خانواده هرولد من و سینت رو سوار اولین کشتی کردن و خودشون به سمت اسپانیا حرکت کردن  سلن برامون ارزوی خوشبختی و خانوم اقای هرولد ارزوی سلامتی و جدا نشدنمون تا ابد رو کردن سینت لحظه اخر خانواداش رو محکم بغل کرد و بلند گریه کرد  ولی در اخر با لبخند ازشون جدا شد  ولی سوال اصلیم هویت اصلی اقای هرولد و منظور خانوم هرولد از تکرار شدن تاریخ چی بود رو نفهمیدم ؟!

 

 

 

 




دیدگاه ها : بنال !
آخرین ویرایش: شنبه 10 شهریور 1397 07:06 ق.ظ



دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس