F گالری زبیای من - رمان قطرات خون من "قسمت دوم "

رمان قطرات خون من "قسمت دوم "

پنجشنبه 18 مرداد 1397 04:49 ب.ظ

نویسنده: *^*Aurora*^*



این قسمتم کمه ولی به جاش قسمت دوتا دوتا در روز میزارم =||

برین ادامهههه

قطرات خون من

قسمت دوم

"لیانا"

با چشمای پر اشک روبه سینت گفتم- چرا امدین ؟

سینت- لیانا ؟

-سینت چرا امدین ؟ چرا نجاتم دادین ؟!

سرم رو گذاشتم رو شونه های سینت و گریه کردم !

سینت-چیزی شده ؟ من غریبه ام ؟! دختر بگو :(

-تحملش رو داری ،تحمل مردنم رو !

سینت- نه اصلا ! ولی بگو بهتر اگاه باشم از دلیلش تا اینکه سردرگم !=(

تمام دیشب رو براش توضیح دادم و بعد سرم رو بالا اوردم

سینت با حالت زار زدن گفت باورم نمیشه ! پس همه ی عشق و علاقش به شما کشک بود ! مطمئن باش بعد از تو میرن سراغ لیلیان >:

-لیلیان نه ! حاضرم بمیرم ولی لیلیان نمیره !

سینت- پدرم باید بدونه لیانا :[

-اما؟

سینت- اما نداره شما هردو باید فرار کنین

-اگه اینطور ، پس باشه !

سینت- وسایلت امادس ؟!

-نع

سینت- بدو وسایلت رو جمع کنن !

- بعشه

یکی یکی وسایل رو به سینت نشون می دادم و سینت انتخاب می کرد

......

سینت- این نقشه زاقارت تو کجاست ؟

من چند بار پلک زدم می خوایش چیکار ؟!

سینت در حالی که سرش توی کمد بود و با باسنش حرکات موزون انجام میداد گفت- تو زر نزن بنال !

من- توی کشوعه U_U

سینت- جونت دراد زودتر می گفتی ! :-O

من- جونم دیشب داشت در می امدها !

سینت پیدا شدهههههه * و نیشش تا بنا گوشش باز شد* ^^

من-=_=

سینت  نقشه رو پرت کرد روی میز خب الان کجاییم ؟

من-اینگلیـــــــ...

سینت با کف دست دهنم رو بست- اینگلیس ! و کجاستت ؟ اروپا

من- خوعــــــــ=/

سینت- خاک بر سرت خوب ماهم هم میریم آسیا..>"<

من خم شدم رو نقشه- دقیقا کجاش ؟!

سینت با ارنج محکم زد رو کمرم ژاپنــــــــــ

من اییی سینت :x ، حالا ژاپن چرا ؟

سینت- چون کشور مورد علاقمه-)

- حالا یه کشور دیگه نبود =/ راست امدی این کشور رو انتخاب کردییی

سینت- چه مرگته بلند شو بریم به اون پیر دختر هم بگیم ^0^

-پیر دختر خرعع کیه ؟؟؟

   سینت-عمه ام * و زبونشم در اورد *

و بعد پرید رو تخت در حالی که من روی صندلی کناریش نشسته بودم

بعد از چند ثانیه دوزاریم افتاد و گفتم خواهرم رو میگی ؟!

سینت با پاش زد توی سرم نه پ عمم رو میگم خرههههههه

من- فعلا نگیم  :[

سینت- اوپس باشه

به سینت نگاه کردم اگه از دستش بدم چی میشه ؟! اگه تنها بشم چی کار باید بکنم ؟! 

 

"کویین لنا "

کناره پنچره قدی در اتاق ممنوعه وایساده بودم و بیرون رو دید می زدم

لوکاس- به نظرت چه روشی برای کشتن لیانا انتخاب کنیم ؟

- انتخاب کنیم ؟ ، من انتخاب می کنم ! چون من شیطان و تو فقط یه ادمی

لوکاس- و اگه من شیطان بشم ؟

- تو نمی تونی ! ،اوه چه افتابی ! ؛ افتاب خودشهه  * خنده شیطانی سر داد *

لوکاس- افتاب؟

- ارههه افتابی ترین روز سال لیانا رو به صلیب می کشیم و در بالاترین نقط شهر اون رو تنها می ذاریم تا غذای لاشخور ها بشه =)

لوکاس نزدیکم شد و بدنم رو دربر گرفت

لوکاس- چه روشی ! ولی لیلیان رو چیکار میکنی

-به جای دور از این جا میفرستمش !

"لیانا "

از وقتی که یادم می یاد من و سینت باهم بودیم سینت خیلی سر زنده و خوشحال بود همیشه  و باعث خندیدنم می شد تو سخت ترین لحظه های زندگیم همیشه باهام بود  چهرشم مثل روحیه اش زیبا و شاد سر زنده بود موهای فر خرمایی رنگش با چشمای عسلیش هماهنگی خوبی داشت  که صورت رنگ پریده من هرگز نخواهد داشت همیشه بهم می گفت رنگ ابی چشمات  خیلی خاصه  ولی من بهش می گفتم ازشون متنفرم

ادامه دارد ......

 درسته کمه ولی بجاش دوتا قسمت در یه روز گذاشتم >_<




دیدگاه : بنالید فرزندانم =D
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 مرداد 1397 04:51 ب.ظ