F گالری زبیای من - رمان قطرات خون من "قسمت اول "

رمان قطرات خون من "قسمت اول "

پنجشنبه 18 مرداد 1397 04:35 ب.ظ

نویسنده: *^*Aurora*^*



سلام بچه ها ^0^

با قسمت اول امدم شوت شید ادامه =||

قطرات خون من

قسمت اول

"لیانا"

صدای گوش خراش رعد برق  نمی گذاشت بخوابم . بالشتم رو بروی سرم گذاشتم و محکم فشردم .همیشه وقتی صدای رعد برق می یومد حس می کردم قرار یه اتفاق بد بیوفته  لباس هایم را به تنم کردم و ارام قدم برمی داشتم محافظان در قصر در گشت زنی بودن صدای خنده ضعیفی به گوشم رسید از منظقه ای که برای همه ممنوع بود  کنجکاوی ام وادارم کردم به ان قسمت برم صدا واضح و واضح ترمی شد صدای خنده های پر عشوه مادرم و مردی به گوشم رسید لای در کمی باز بود چشمام چیزی رو که می دید باور نمی کرد مامان توی بغل لوکاس بود صورتش درحدی جلو بود که انگار می خواست بوسش کنه صداشون توی وشم پیچید

لوکاس بهتر از شر لیانا راحت بشیم =/

مامان- درسته کم کم اونم مثل پدرش برامون مشکل ساز میشه :[

دستم رو گذاشتم روی لب هام چشمام رو بستم و گذاشتم اشکام سرازیر بشه این بابا نبوده که مامان رو فروخته !

مامان...TwT

مامان...TwT

مـــــــــــامان..TwT

دلم می خواست جیغ بزن و به همه بگم به مخصوصا لیلیان ولی ایا باور می کنه ؟!

نگاهم رو به مامان و لوکاس دوختم =(

چقدر یه مادر می تونه بی رحم باشه TwT

چندی بعد وارد اتاقم شدم

صدای خنده هاشون هنوز توی گوشم می پیچید !

سرم رو به دیوار تکیه دادم و گریه کردم چاره ای دیگر نداشتم  وسایلم رو جمع کردم و در کمدم گذاشتم تا کسی نفهمد که قصد رفتن  دارم لحظه ای بعد جیغ کشیدم و گریه کنان خودم رو روی تخت رها کردم

اولین چیزی که دیدم اینه قدی رو دیوار بود مشت هام رو نثار اینه کردم دست هام غرق خون بود ولی من همچنان بر سر روی اینه مشت می زدم

لعنت به تو ای دنیا .... TwT

نمی خوام زندگی کنم .....TwT

نمی خوام.... TwT

نه نمی خوام .....TwT

روبه خودم در اینه کردم و زمزمه وار تا جیغ گفتم : بمیرررررر...TwT

دست هام اروم اروم پایین امد روی زمین نشستم و سرم رو به اینه خورد شده تکیه دادم و بی صدا گریه کردم

لیلیان و مادر سراسیمه وارد اتاق شدن یا بهتر بگم فقط لیلیان بود که نگران شده بود تا من رو دید جیغی کشید

لیلیان- لیانا .....TwT

چشمان پر از غم و اندوه ام رو بهش دوختم خوبم =)

مامان- شیشه توی دستته چطور میگی خوبم ؟!:(

لیلیان با صدای بلندی داد زد- خدمتکار ها ....

من سعی کردم بلند شم ولی بدتر اینه روی زمین افتاد و با بی حالی بر روی اینه افتادم و قطرات خون از سر روم جاری شدن  -0-

لیلیان- لیانااااااا ......

اون شب یه کابوس بود کابوس پر از قطرات خونین من !

"صبح "

سینتیا-لیانا :(

-اییی بدنم سینت تویی ؟

سینت- لیانا خوبی ؟ ^0^

-یکم درد دارم ولی حالم خوبه ^_~ 

سینت- پدرم توصیه کرد که یه چند وقت از وسایل تیز دورت کنیم !

-سینت =)

سینت- دختر لیلیان سکته داشت می کرد حالشم بد شد

من- تو کی امدی؟

سینت- وقتی لیلیان سراسیمه امد خونمون اون وقت شب توی اون طوفان همه تعجب کردیم ولی چیزی که شوکم کرد  خود آزاری یا بهتر  بگم خودکشی نیمه موفق تو بود ! اگه یکم دیر میرسید پدرم دیگه تموم بودی تازه مادرتم خعلی ریلکس بود که بیشتر متعجبم کرد !

از حالت خوابید به نشسته در امدم و سرم رو انداختم پایین و اشک هام جاری شد:'(

سینت-لیانا =(

-کاشکی مرده بودم !

سینت منظورت رو نمی فهمم ، چی شده ؟

 

 

ادامه دارد.....


ببخشید کم بود :(

 

قبول دارم چرت بود ولی قسمت دوم باحال تره ^o^


 نظرتون رو توی کامنت ها بگید =)






دیدگاه : بنال ^_~
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 مرداد 1397 04:40 ب.ظ